نمی دانم از چه بنویسم. دستم به قلم نمی رود. حوصله اش نیست. از دلار 2200 تومانی یا از سکه یک میلیون تومانی؟! از انحلال خانه سینما؟ نه خسته ام از خبرهای بد. بگذار از خبرهای خوب بنویسم. آری از فرهادمان می نویسم. همان که بیستون را با عشق تراشید! از او می نویسم!
درود بر اصغر فرهادی عزیز که پس از مدتها شنیدن خبرهای بد، خبری خوش برایمان به ارمغان آورد.دلمان را شاد کرد و رویمان را خندان. سال پیش و در جریان جشنواره فیلم فجر، همراه دوستان در سینمای اریکه ایرانیان به تماشای این فیلم نشستم. از فیلم خوشم آمد اما تصور نمی کردم که چنین موفقیتهای خیره کننده ای را کسب کند.
چند شب پیش پس از مدتها به ایرانی بودنم افتخار کردم. دست مریزاد ای مرد هنرمند که دل میلیونها ایرانی را مثل من شاد کردی. دلت شاد باد!
این روزها در شهرهای بزرگ کشورمان و در همین تهران دود گرفته و زشت خودمان، اگر چشم بچرخانید، تابلوی چند بانک در دیدگانتان نقش خواهد بست. در هر خیابان شهر که گام بردارید؛ با صدها بانک و موسسه مالی اعتباری مواجه خواهید شد. از هر ده مغازه شهر، هشت تایشان بانک است! مگر این اقتصاد آفت زده و بیمار، چند مدل بانک و موسسه اعتباری می خواهد؟ مگر تولید اقتصاد ما چقدر است؟ مگر گردش مالی اقتصاد ما چه مقدار است که نیاز به این همه بانک و موسسه مالی احساس می شود؟ کجای دنیا این همه بانک دارد؟ لااقل آنجایی را که من دیده ام، این همه بانک نداشت. بانکداری اش هم مدرن و جهانی بود. ما این همه بانک داریم و هیچ کدامشان هم در دنیا مطرح و فعال نیستند! همان حکایت آفتابه لگن و شام و نهار است! امروز در کشور ما همه نهادها و ارگانها و موسسات دولتی در پی تاسیس بانک هستند. مسابقه ای شکل گرفته است بین سازمانها، برای تاسیس بانک! آشفته بازاری است اوضاع مملکت. همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید! این دیالوگ علی نصیریان در نقش مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک علی حاتمی است که من آن را بسیار دوست می دارم. حکایت امروز ماست.
در دو هفته گذشته اما فرصتی فراهم شد تا به برخی از امور فرهنگی مورد علاقه ام بپردازم. یکی از آن امور، همانا بازدید از نمایشگاه عکسهای موجود در گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران بود. لذت بردم از عکسها. دانشم افزون شد و افتخار کردم به وجود این آثار در کشورم ایران و دعا کردم آنانی را که سالها قبل آستین بالا زدند و این آثار را در فرصتی کوتاه از سراسر جهان خریدند و در زیر یک سقف برای مردم ایران جمع کردند. عکسهایی از 1836 تا دهه هفتاد میلادی در گنجینه موزه هنرهای معاصر تهران موجود است. عکسهایی از ویلیام فوکس تالبوت، ویلیام هنری جکسون، نادار، ادوارد استایکن، هنری پیچ رابینسون، آنسل آدامز و دهها عکاس برجسته تاریخ عکاسی جهان. این بازدید را در یک روز بارانی و زیبا انجام دادم. خاطره ای شیرین شد در صندوقچه خاطرات دلم.
اما یکشنبه هفته گذشته نیز دانشگاهمان برنامه نمایش فیلم آلزایمر را با حضور عوامل فیلم و در راس همه آنها، احمد رضا معتمدی در دستور کار داشت. کارهایم را طوری چیدم تا به نمایش و نقد فیلم برسم و رسیدم! آلزایمر را فرصت نشده بود در سینما ببینم و این فرصتی آسمانی و هدیه ای از جانب خدا بود که نثار من شد! فیلم را دیدم و لذت بردم از استعاره نهفته در آن. مثل تمام کارهای قبلی معتمدی که دوستشان داشته ام، این را هم عاشقش شدم. داستان برخورد متفاوت افراد یک خانواده با بازگشت فردی از آن خانواده بود که می پنداشتند مرده است. یکی شک می کند. دیگری یقین. یکی مردد است و دیگری ... . فیلم تا آخر در تعلیق راست و دروغ فرد مدعی باقی می ماند و اما... . خودتان باید تماشایش کنید. تعریف نمی کنم! دوشنبه را هم به بازدید از موزه هنرهای معاصر بانک پاسارگاد که در طبقه سوم نگارخانه صبا مستقر است گذراندم. قبلا یکبار در بهار88 بازدید کرده بودم اما دلم تنگ شد و دوباره رفتم! مسعود عربشاهی، حمید عجمی، پرویز کلانتری، سهراب سپهری، پرویز تناولی و دهها استاد برجسته دیگر آثارشان توسط موزه هنرهای معاصر بانک پاسارگاد خریداری شده و به نمایش عمومی در آمده. فکر والایی است سرمایه گذاری برای خرید نقاشی و مجسمه. امید که صاحبان صنایع و بانکها پیش قدم شوند در این کار. مثل اقدام خاندان لاجوردی در موسسه توسعه صنایع بهشهر..
پ.ن.1 این مطلب را چهار هفته پیش نوشته بودم. آنرا اکنون منتشر می کنم!
پ.ن.2 کارنامه در گویش پهلوی، کارنامگ تلفظ می شود.
دکتر جان جایت خالی است اینجا. یادت می آید آنروز که پیشنهاد ملی کردن صنعت نفت را به دکتر مصدق دادی؟ غرور ملی مان را احیا کردی. کمر استعمار را شکستی. مردانه شکستی.آبروی ملتی با تاریخ چند ده هزار ساله را هم حفظ کردی. چون مرد بودی. بزرگ بودی. ایرانی بودی و حسین بودی. امروز افتخار می کنم که نامت را بر زبان جاری کنم و بگویم این مملکت زمانی وزیر خارجه ای چون تو داشته است.
دکتر مصدق بعد از مرگ وی چنین گفت:«اگر ملی شدن نفت خدمت بزرگی است از آن کسی که اول این پیشنهاد را نمود باید سپاسگزاری کرد و آن کس شهید راه وطن دکتر حسین فاطمی است. در تمام مدت همکاری با این جانب حتی یک ترک اولی هم از آن بزرگوار دیده نشد.»
می گویند سفیر بریتانیا در دوران ناصری وقتی برای تحویل گرفتن پست عالی سفارت بریتانیای کبیر به تهران رسید تابستان بود و چندان که با کالسکه و محافظان به پایتخت نزدیک شد دانست کارکنان سفارت به ییلاق قلهک رفته اند. راهی اضافه باید می رفتند. به سرکرده محافظان فرمان داد بروند. اسب ها نمی کشیدند و در دروازه شمیران مشکل افتاد، بیکاران فراوان در کنار دروازه منتظر کار بودند پیشکار در اجرای فرمان مقام سفارت جمعیت را فریاد زد که بیست نفری می خواهد که در ازای پنج ریال نفری کالسکه را بکشند تا قلهک. بیکاران به شوق پول پذیرفتند اما از اولین گردنه های این راه سربالائی کالسکه سنگین را نکشیده از نفس افتادند و شروع کردن به ناسزا گوئی.
سفیر پنجره را کنار زد و از پیشکار پرسید چه می گویند این ها؟ پاسخ شنید قربان ناراضی هستند و خسته شده اند چیزی نیست. چند دقیقه بعد باز سفیر دریچه را کنار زد و پیشکار را طلبید و گفت به ظاهر ناسزا می گویند و فحش می دهند گفت بله قربان، پرسید از قرار در فحش هایشان لیدی را هم بی نصیب نمی گذارند، پیشکار با شرمساری گفت متاسفانه همین طورست. سفیر پرسید این فحش که می دهند در راه رسیدن ما به مقصد خللی ایجاد می کند؟ پیشکار گفت خیر قربان. سفیر پنجره را بست. بگذار بدهند!

این داستان راست باشد یا نباشد، حکایت امروز ماست.فرق بین ملی کردن صنعت نفت است و خرد کردن مجسمه های تاریخی سردر سفارت بریتانیا یا تخریب تابلوی نقاشی جرج پنجم.

شماره ششم مجله وزین و خواندنی تجربه منتشر شد. گرچه عنوان شماره آذر ماه را بر تارک خود دارد، در حالیکه ما منتظر شماره آبانماه بودیم. از آبان گفتم. آبان امسال حقیقتا آبان بود و بارش باران سیرابمان کرد بعد سالها خشکسالی. باید شکر بگوییم خدا را از برای نعماتش. ما انسانها نا شکریم. اگر باران نبارد همه دست به دعا بر می داریم و گروهی نماز باران می خوانند و از خدای آسمانها و زمین طلب باران می کنند اما اگر سیل نعمات خدا به سویمان سرازیر شود؛ شکر و سپاس را فراموش می کنیم. بیایید فراموش نکنیم! از شکر نعمت گفتم، مجله وزین تجربه را فراموش کردم. الحق زیبا و خواندنی و پر و پیمان است. این شماره پروندهای دربارهی روایتهای عبّاس کیارستمی از شاعران کلاسیک دارد که خوب از کار درآمده. پروندهای بهمناسبت سالگرد درگذشت احمد محمود، بازخوانی ششسال حضورِ ایرانیها در حراجهای جهانی، پروندهای دربارهی موسیقیِ پاپ بعد از انقلاب بهمناسبت انتشار آلبوم محتسب از علیرضا عصّار، پروندهای برای یه حبّه قند؛ فیلمی از رضا میرکریمی و دهها مطلب خواندنی دیگر را در بر می گیرد. خربدن و خواندنش را از دست ندهید اگر به هنر و سینما و ادبیات علاقه دارید! خسته نباشیدی نیز خدمت محمد قوچانی و دوستانش نثار می کنم که دل ما را شاد می کنند در این روزگار.

خاطرات کودکی همه ما زیباترین خاطرات همه عمرمان هست. دوران کودکی من در دو جای متفاوت و با شرایطی کاملا متضاد گذشت. از 2 سالگی تا 6 سالگی در شهر کوچک و زیبای لافبورا در لیسترشایر انگلیس بودیم. بعد ازآن برگشتیم به ایران. به تهران. آن هم در اوج جنگ و موشکباران و بمباران تهران. از لافبورای سبز و آرام به تهران خاکستری و غمزده! در آن دوره ای که انگلیس بودم چند برنامه مخصوص کودکان را دوست داشتم و همیشه نگاه می کردم. یکی از آن برنامه ها، سریال پت پستچی یا همان پستمن پت بود. چه رویاهایی داشتم با آن سریال عروسکی زیبا. در عوالم کودکی آرزو می کردم پستچی شوم و نامه های مردم را آن ماشین قرمز پست سلطنتی انگلستان به منازلشان برسانم. به تهران که آمدیم، با همه آن ترسها و دلشوره های موشک و بمب، یک اتفاق مرا شاد کرد و آن نمایش پت پستچی از برنامه کودک شبکه دو بود. خیلی خوشحال بودم که می توانم برنامه محبوبم را دوباره در ایران به تماشا بنشینم. حالا بعد از 25 سال آهنگ و شعر اصلی پت پستچی را در اینترنت یافته ام. شما را در شعرش سهیم می کنم:
Postman Pat
Postman Pat
Postman Pat and his black and white cat
Early in the morning
When the day is dawning
He picks up all the post bags in his van
Postman Pat
Postman Pat
Postman Pat and his black and white cat
All the birds are singing and the day is just begining
Pat feels he's a really happy man
[...]

در ۸ اکتبر سال ۱۹۷۲ هما قرارداد خرید دو فروند هواپیمای مافوق صوت کنکورد را با کنسرسیوم انگلیسی-فرانسوی آن به امضا رساند. البته این هواپیماها هرگز به ناوگان هما وارد نشدند، چرا كه در آوریل ۱۹۸۰ با توجه به روی دادن انقلاب ایران، این قرارداد فسخ شد. حال پس از گذشت این همه سال تحریم و انهدام کامل پرستیژ بین المللی هما، و ترس هم میهنان از سوار شدن به هواپیماهای این شرکت و البته باقی شرکتهای داخلی، مسئولات وزارت راه و شهرسازی در اقدامی جالب، به هواپیمایی قطر اجازه داده اند که بخش زیادی از پروازهای داخلی ایران را بر عهده گیرد! زمانیکه هما سی امین سال تاسیس خود را جشن می گرفت، هواپیمایی قطر و امارات تازه مراحل تاسیس را پشت سر می گذاشتند! اکنون آنها کجایند و همای بال شکسته ما ایرانیان کجاست؟! هما امروز نمی تواند در سطح دنیا برای پروازهایش بلیط بفروشد. باید مسئولان فروش بلیطش سر چهار راهها داد بزنند: تهران یه نفر! چون از یاتا اخراج شده. هما امروز برای سوخت گیری پرنده هایش دچار مشکل است. هما امروز برای بنزین زدن در مسیر لندن، مجبور است در فرودگاهی به نام یورک یک نشست و برخاست اضافه انجام دهد. این یعنی اتلاف وقت و استهلاک بیشتر. البته راه حل زیاد است. شاید لازم شد که هرکدام از مسافران یک پیت سوخت جت همراه بر دارند تا مشکل سوخت را اینگونه حل کردیم! هواپیمایی امارات، 20 تا 20 تا ایرباس A380 سفارش می دهد و همای ما مثل زباله جمع کنها در دنیا می گردد که ببیند کدام شرکت هواپیمایی می خواهد فوکر100 یا ایرباسهای فرسوده اش را دور بریزد تا آنها را بخرد و برای حمل و نقل ملت بدبخت ایران استفاده کند. چرا؟ شان مردم ما این است؟ برای هر سفر هوایی هزار جور نذر و نیاز؟ شاید احساس نزدیکی ما ایرانیها به مرگ و قربة الی الله از برکاتش باشد! اکنون نیز این قرارداد با هواپیمایی قطر البته شاید مرهمی باشد بر ترسهای مردم ایران از سفرهای هوایی اما مرا یاد قراردادها و امتیاز نامه های عهد ناصر الدین شاه و مظفرالدین شاه می اندازد! مثل امتیاز توتون و تنباکو یا امتیاز رویتر! روزگار غربیی است.
پ.ن.1 18 آبانماه، سالروز شهادت بزرگمرد ملی شدن صنعت نفت کشورمان و اسطوره مبارزه با استعمار انگلیس، دکتر حسین فاطمی است. او که روی تخت بیمارستان و پس از ترور نافرجامش گفت: «برای جامعه و ملتی که میخواهد زنجیرهای گران بندگی و غلامی را پاره کند، این طور رنجها و جان سپردنها و قربانی دادنها باید امری عادی و بسیار ساده تلقی شود. تنها آتش مقدسی که باید در کانون سینهٔ هر جوان ایرانی برای همیشه زبانه بکشد این آرزو و آرمان بزرگ و پاک است که جان خود را در راه رهایی جامعه و نجات ملت خود از چنگال استعمار و فقر و بدبختی و ظلم و جور بگذارد»
پ.ن.2 برف و باران این هفته، امکان سینما و گالری را از من گرفت. در برنامه ام هست. شاید وقتی دیگر!


از این تندیس با عنوان یکی از "با ارزش ترین اشیاء باستانی به جای مانده از امپراطوری هخامنشی در ایران باستان" نام میبرند. چه بگویم والا؟ اگر این خبر صحت داشته باشد و نماینده ایران اصل آن ریتون را اهدا کرده باشد که باید به حال این مملکت گریست.
با خنده هایت زندگی می آفرینی
از بوسه پرهیزم نمودی
بارون غم غرقم نموده
می گریزی می گریزی
روزی تو زمن گر جدا بشوی
بی وفائی بی وفائی

تجربه
پنجمین شماره ماهنامه وزین و خواندنی تجربه به سردبیری محمد قوچانی منتشر شد. با دنیایی از مطالب خواندنی از ادبیات و نقاشی و سینما! این شماره ویژه نامه ای به مناسبت نود سالگی ابراهیم گلستان و نیز ویژه نامه ای در مورد سالگرد درگذشت منتقد و کارگردان موج نوی سینمای فرانسه، فرانسوا تروفو دارد. همچنین یادداشت پرویز کلانتری دربارهی مارک شاگال، پروندهای دربارهی هشتادسالگی روزنامهی اطلاعات، پروندهای دربارهی حضورِ دوبارهی علی نصیریان روی صحنهی تئاتر و نیز گفتوگوی منتشرنشدهای با مشکاتیان از دیگر مطالب خواندنی این شماره تجربه است. خریدن و خواندنش را از دست ندهید اگر به هنر علاقه دارید.
مهرنامه و آسمان
به انتظار انتشار مهرنامه نشسته ایم در این روزهای آغازین فصل دلتنگی! امید که روشن شود چشممان به جمال نورانی اش! آسمان هم کمتر از حد انتظار ظاهر شده. از دوستان روزنامه نگار گروه قوچانی و دوستان! شنیده ام که در تلاش برای بهبود مطالب و کیفیت نشریه اند. امید که چنین شود.
فیلم دیدن با چشمان بسته!
هفته گذشته فرصتی برایم فراهم شد و برنامه ریزی کردم تا برای دیدن فیلم آلزایمر احمدرضا معتمدی به پردیس سینمایی ملت واقع در ابتدای اتوبان نیایش جنب پارک ملت بروم. اما از آنجایی که در این مملکت انجام دادن کارها بر اساس برنامه ریزی قبلی، امری اشتباه می باشد، در حالیکه ۲۰ دقیقه قبل از شروع سانس نمایش فیلم به سینما رسیده بودم، مسئول گیشه فرمودند که نمایش فیلم کنسل شده است! من نیز که هم وقتم تلف شده بود و هم احساس ضایع شدن وجودم را فرا گرفته بود، مجبور شدم فیلم دیگری را برای تماشا انتخاب کنم. فیلم زندگی با چشمان بسته از رسول صدر عاملی که حقیقتا فیلم ضعیف و بدی بود.
شاه البرز
شنیده ام که عده ای از همشهریمان پول دوستمان در تدارک احداث تله کابینی تا اوج شاه البرزند! تمام دامنه های بکر و دست نخورده و زیبای این کوه پر شکوه هم لابد میزبان عاشقان سینه چاک طبیعت خواهد شد! جیب این دوستانمان هم لابد پر از پول! به چه قیمتی؟! به قیمت فروش میراث نیاکانشان. سازمان محیط زیست هم لابد مجوزش را داده. دلیلی ندارد مجوز ندهند. آقایان مشغول احیای نسل ببر مازندرانند دیگر! خدا قوت آقای رئیس سازمان تخریب محیط زیست. خسته نباشید.

از چهارشنبه هفته پیش که آگهی انتشار هفته نامه ای به نام آسمان را با آن حاشیه قرمز در شرق و اعتماد دیدم، یقین کردم که کار کار محمد قوچانی و یارانش است! و همینطور هم بود! آسمان آمد دراین خزان مطبوعات و روزنامه نگاری وطنم تا مرهمی باشد بر دردهای یک نسل سوخته. نسل من. نسل جنگ و کوپن و سهمیه و توقیف و تحریم! گرچه می دانم که آرزوی محالی است اما آرزو می کنم که دیرتر توقیفش کنند و بگذارند تا چند صباحی شنبه ها را با اشتیاق خواندن و تورق دستپخت قوچانی و یارانش آغاز کنیم. خواسته زیادی نیست. گاهی به آسمان نگاه کن. فقط گاهی!
وبلاگ طالقان جاویدان را هم پس از مدتها به روز کردم. از اینجا می توانید بخوانید!
1) شهروند امروز توقیف شد! انتظار دیگری نداشتم. اما چرا مجوز انتشار دوباره داده بودندش تا توقیفش کنند دوباره؟ مریضند آیا؟! بعید نیست. مریضی زیاد شده این روزها. می گویند واگیر دارد انگار. بندگان خدا رضا خجسته رحیمی و دوستان روزنامه نگارش با هزار امید و آرزو ترتیب انتشار مجدد این نشریه داده بودند. کار راحتی نیست. توقیفش بعد از چند شماره، نشان از بیماری خطرناکی است [...] گاز [...] دندان[...]! داستان توزیع آخرین شماره شهروند امروز هم حکایت جذابی شده. آقایان انگار که جنایت خطرناکی واقع شده باشد، یک شبه اقدام به جمع آوری آن کردند که رکورد جالبی محسوب می شود. دیروز داشتم به خیل عظیم مجلات زرد و بی محتوای روی دکه نگاه می کردم. دهها و بلکه صدها مجله بی محتوا تمام سطوح دکه روزنامه فروشی را پوشانیده بودند. آیا این می تواند آینه سطح فرهنگ و سواد مردم ایران باشد؟ شاید هم هست و من نمی دانم! اینان که با شهروند امروز، چنین رفتاری کردند، با شهروند فردا چه خواهند کرد؟!!
2) تجربه را می خوانم این روزها. خوب و خواندنی از کار در آمده. مخصوصا بخش نقاشی اش که در مورد نقاشیهای صادق هدایت بود. مطلب جالبی هم در مورد نمایشگاه کارهای لیتوگرافی سالوادور دالی داشت به علاوه مصاحبه ای خواندنی با ایران درودی در همین رابطه.
3) چند روزی است که به دنبال خرید دو کتابم. یکی از انتشارات گام نو و دیگری از نشر چشمه. اولی خاطرات عبدالمجید مجیدی وزیر مشاور و رئیس سازمان برنامه و بودجه در فاصله سالهای 51 تا 56 است و دیگری خاطرات صفرخان (صفر قهرمانیان) کاری از علی اشرف درویشیان می باشد. هر دو نایابند از بخت بد بنده! در فکر و تلاشم تا به گونه ای این کتابهای کیمیا شده را بیابم و چشمانم را روشن کنم به مطالعه آنها. تا چه پیش آید.
4) چند روز گذشته را در سرزمین پر رمز و راز محبوبم، طالقان بودم. هر بار که بدانجا سفر می کنم، چشمانم آزرده می شود از خط خطی شدن کوهها و دره های بکر و زیبای طالقان. گویی که مداد یا ماژیک و خودکاری را به کودک بی ادب و بی تربیتی داده باشند تا او هر قدر که می خواهد، خط بکشد بر این مناظر زیبا و چشم نواز و دلفریب! اما این بار ماژیک لودر است و خودکار بولدورز! جان مادرتان خط نکشید بر این مناظر. زیباترین ساختمانها را هم که بسازید، به پای آفرینش بی همتای بهترین و بزرگترین معمار همه اعصار نخواهد رسید. فقط نگاهی به شکوه و زیبایی البرز بیندازید تا درک کنید کدام معمار را می گویم!
5) دستاورد بزرگ و غرور آفرین خشک شدن دریاچه ارومیه را به ملت ایران تبریک عرض نموده و به تمام دانشمندان جوان و مدیران توانمند کشورمان که این امر خطیر را برای دومین بار در جهان به انجام رسانده اند خسته نباشید عرض می کنم. البته بختگان و گاوخونی را هم نباید از باد برد. اما خشکاندن دریاچه ارومیه حرکتی منحصر به فرد و تکرار ناپذیر بود انصافا! از مسئولان موسسه گینس هم مصرانه تقاضای ثبت این حرکت ارزشمند مدیران جوان کشورمان در کتاب کتاب رکوردهای گینس را دارم.
6) از دوستان روزنامه نگارم که در تحریریه مهرنامه حضور دارند، شنیده ام که شماره شهریور این نشریه وزین و خواندنی، در آستانه تحویل به چاپخانه و انتشار است. اگر چاپخانه بدقولی نکند، می توان در هفته آینده به انتظارش نشست.
هر موقع که از خیابان امیر آباد شمالی تقاطع ایران نوین می گذرم، جلالیه بر دیدگانم می نشیند (همونجا که یه زمانی زمین چوگان نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی بود.) و یه حس قدیمی میاد به سراغم. مخصوصا وقتی از کنار کارگاه موزه هنرهای معاصر می گذرم. مهندس کامران دیبا را می بینم که بر حسن اجرا و بتن ریزی ساختمان موزه نظارت می کند! با آن وسواس زیبا در مورد خوش نقش و نگار بودن چوبهای قالب که قرار است نقش آن چوبها بر تن موزه جاودانه شود. وقتی ساختمان بتنی موزه را می بینم، یاد بادگیرهای خانه بروجردیهای کاشان می افتم. چه زیباست این ساختمان و چه پویاست فکری که آن را بنا کرده. قرار بود زمینهای جلالیه را جد بزرگ من در دوران ناصر الدین شاه بخرد. پیشنهاد فروشش را به او داده بودند و او نپذیرفته بود! گفته بود که به درد نمی خورد! آب ندارد و نمی توان در آن کشاورزی کرد! زمینهای طالقان خیلی بهتر است. الان فکر می کنم که اگر خریده بود، همه را رضا شاه یه جا بالا کشیده بود و تبدیل به زمین چوگان نیروی زمینی کرده بود و بعد هم پارک فرح می شد به همت نیک پی شهردار تهران. هتل اینترکانتینانتال، کانون پرورش فکری کودکان، گذر فرهنگ و هنر و موزه زیبای فرش می شد! الان سال 1355 است به گمانم! زمان چه زود می گذرد. رادیوی یک خودروی عبوری روشن است و این صدا به گوش می رسد:
ای شرقی غمگین بازم خورشید در اومد
کبوتر آفتاب روی بوم تو پر زد
بازار چشم تو پر از بوی بهاره
بوی گل گندم تو رو به یاد میاره
ای شرقی غمگین تو مثل کوه نوری
نذار خورشیدمون بمیره
تو مثل روز پاکی مثه دریا مغروری
نذار خاموشی جون بگیره
[...]
گامی نو در عرصه نشر
انتشارات گام نو (به مدیریت علیرضا رجایی) از دو سال قبل اقدام به انتشار مجموعه کتابهایی کرده به نام موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی، که فعلا سه جلد آن منتشر شده است. یک جلد در رابطه با سرمایه داری خانوادگی خاندان لاجوردی و جلد دیگر، شرح حال فعالیت های تجاری وصنعتی حاج محمد تقی برخوردار ،پدر صنعت خانگی مدرن درایران است.(ایشان یکماه پیش درگذشت.) جلد سوم هم شرح حال محمد رحیم متقی ایروانی، پیشتاز صنعت مدرن کفش و بنیانگذار کفش ملی است. هم لذت می برم از وجود چنین مردانی در صنعت ایران و هم تاسف از قدرناشناسی مدیران دولتی پس از انقلاب در حق این کارآفرینان و صنعتگران. هم قصه می خورم از نابودی برندها و کارخانه هایی که اینان با تلاش و خون دل پایه گذاری کردند و با بی لیاقتی عده ای بر باد رفت. که اگر سی سال پیش پای ما ایرانیان کفش ملی و بلا و وین بود و بازار کفش همسایگانمان قبضه محصولات ایرانی بود، امروز کفش چینی و ترک و ویتنامی بر پای 70 میلیون ایرانی است. در مورد تک تکشان در همین وبلاگ می نویسم.
آذر شیوا
خانم آذر شیوا از بازیگرهای توانای سینمای ایران در سالهای دهه چهل بود. حتما بازی ایشان را در فیلم سلطان قلبها دیده اید. بازیگر توانایی بود که قد و قواره آن روز سینمای ایران در حد او نبود. اگر فیلمهای بهتری در آن سالهای فیلم فارسی ساخته می شد، قطعا ایشان تواناییهایش را به نمایش می گذاشت. آذر شیوا در سال ۱۳۵۰ و در اوج شهرت و محبوبیت به دلیل ابتذال و زد و بند در سینمای ایران با هنرپیشگی خداحافظی کرد و حتی مدتی را به عنوان اعتراض مقابل دانشگاه تهران به آدامس فروشی پرداخت. او یکی دو سال بعد ایران را ترک کرد و الان سالهاست که در شهر اورلئان فرانسه زندگی می کند. سالها بعد، بهرام بیضایی قصد داشت فیلمی را بر اساس ماجرای قهر ایشان از سینمای ایران و با بازی خود ایشان بسازد که مورد مواقفت ایشان قرار نگرفت و فیلم ساخته نشد. من از این جور آدمها خوشم می آید. شما چطور؟ با اصول بودن و با پرنسیپ بودن را عرض می کنم.
افطاری با پول ملت!
ماه رمضان هم به پایان خود نزدیک می شود. برای همه روزه داران، آرزوی قبولی طاعات و عباداتشان را دارم. چند سالی است که افطاری دادن در ادارات و سازمانهای دولتی مرسوم شده است! افطاریهایی که با پول مردم ایران، برگزار می شود! سازمانها و ارگانها سبقت می گیرند از هم در دادن افطاری به کارکنانشان. جالب اینجاست که 90% این ضیافتها از محل بودجه همان ادارات و سازمانها تامین می شود. پولی که متعلق به مردم فقیر ایران است. یا به قول آقایان، بیت المال! افطاری دادن بد نیست. اما نه با پول ملت. از بین کارکنانتان پول جمع کنید و هر قدر دوست دارید، افطاری بدهید. بودجه عمومی کشور برای ملت ایران است، نه برای این کارها.
پیشنهاد آخر هفته
مهرنامه جدید را بخرید حتما. تجربه چهارم هم در راه است و ظاهرا خیلی پر و پیمان شده، به قول مسعود خان بهنود.
با توجه به اینکه، به علت تحریمهای بین المللی بانکی علیه ایران، دو کشور چین و هند میلیاردها دلار بدهی خود بابت خرید نفت از ایران را نمی توانند به ایران بدهند، پیشنهاد می کنم که کاروانهای شتر تشکیل دهیم و از مسیر جاده ابریشم این پولها را در قالب کیسه های زر و سیم به کشورمان انتقال دهیم! این کار چند حسن خواهد داشت:
1) به پول خودمان می رسیم.
2) جاده ابریشم را که سالهاست متروکه شده و خیلی ها سعی در احیای آن داشته اند و نتوانسته اند، احیا می کنیم.
3) مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی و یاوه گویان و ... خواهد بود!
4) این خود می تواند یک نو آوری در عرصه خدمات بین المللی بانکی باشد که به نام پر افتخار کشورمان در دنیا ثبت شود!
دوباره بازگشتم. با کوله باری از غم و اندوه! با مجموعه ای از دانش و تجربه و با امید به آینده. قصد داشتم دیگر در این وبلاگ ننویسم. اما چه کنم که دلم طاقت دوری از این دفترچه یادداشتها را نداشت و مرا دوباره به سمت خود فرا خواند!
مشغول درس و دانشگاهم مثل همیشه. وسط امتحانات. درست همان موقعی که دریایی از درس و پروژه و سمینار بر سرم ریخته بود، با خودم می گفتم دیگه بسه و اینکه دیگر کیست که بخواهد تا دکترا بخواند. اما چند روزی است که شرکت در آزمون دکترا وسوسه ام می کند. انسان است و وسوسه! چه خوب است که وسوسه هایمان هم خوب باشد.
این روزها با مطالعه مجله و کتاب مشغولم. مهرنامه و تجربه و شهروند امروز، شاکله اصلی مجلات مورد علاقه مرا تشکیل می دهد. در مورد کتابهای در دست مطالعه ام در این مقال چیزی نمی نویسم که زمان و فرصت دیگری را می طلبد. فعلا همین برای شروع کافی است. تا بعد.

پيدا کنيدش دوباره
بگو دوباره بميرد
شايد دستم را بگيرد
پيدا کنيدش دوباره
هي هي سيرا ماسترا
سيرا ماستراي تنها
زخمي، پيدا کن مردي را
که بخواند چه گوارا
پيدا کنيدش دوباره
بگو دوباره بميرد
شايد دستم را بگيرد
پيدا کنيدش دوباره
هي هي سيرا ماسترا
سيرا ماستراي تنها
زخمي، پيدا کن مردي را
که بخواند چه گوارا
يک مشت پر از گلوله
گل چک چکه چک چکاشا
مي افتد سنگين روي خاک
يک مشت پر از گلوله
هي هي سيرا ماسترا
سيرا ماستراي تنها
زخمي، پيدا کن مردي را
که بخواند چه گوارا
هي هي سيرا ماسترا
سيرا ماستراي تنها
زخمي، پيدا کن مردي را
که بخواند چه گوارا
این روزها سخن بسیار دارم در دل. مجال بیانش فراهم نیست. مجال بروزش نیست. در دلم می ماند تا شاید... .

می شنوم بزرگترین نقاشی دیواری ایران در موضوع شاهنامه و فردوسی را در مشهد، شبانه پاک کرده اند. می شنوم مجسمه های قدیمی ساری که به نوعی هویت این شهر بود را شبانه غیب کرده اند. می بینم که شهرداری تهران کمر همت به قطع و نابودی درختان این شهر بسته است و خود را مدافع فضای شهر می خواند. می شنوم که شبانه کاشیهای ساختمان تئاتر شهر را کنده اند. جنگلهای عباس آباد به زباله دانی تبدیل شده و ... . خدایا ما کجا زندگی می کنیم؟ اینجا کجاست؟ آقا نگهدار من همینجا پیاده می شم!
پ.ن.۱ از دوست روزنامه نگارم محمد جوان می خواهم که ای میلش را برایم بفرستد. مدتهاست که از وی خبر ندارم.
تابستان 71 برایم خاطره انگیز و پر ماجرا بود. صعود به ارژنگ شاید یکی از آن خاطرات جاویدان مانده در ذهنم باشد. در مورد آنها جداگانه و مفصل در فرصتی دیگر خواهم نوشت. اما صعودمان در سال 71؛ از طریق میناوند صورت گرفت. صعود از مسیر میناوند راحت تر و کوتاه تر است. از مسیر باریکان سخت و صعب. از مسیر فشندک هم طولانی و مشکل است. برایم باورنکردنی بود که در آن سن بتوانم خودم را بر بالای این کوه دست نیافتنی ببینم. آرزویی که تعبیر شد.
چند سالی گذشت تا تابستان 74 تصمیم گرفتیم که دوباره به این کوه زیبا صعود کنیم. همان افراد قبلی بودیم. با این تفاوت که پسر عمه ام و پسر دایی پدرم نیز این بار همراه ما بودند. در این صعود 14 سال داشتم. این بار از مسیر باریکان حرکت کردیم. پنج صبح راه افتادیم و ظهر پای کوه بودیم. اما یک اشتباه؛ شیرینی این صعود را به کاممان تلخ کرد. متاسفانه در انتخاب مسیر برای صعود به قله دچار اشتباه شدیم و در یک شیب زیاد گیر افتادیم! حتی الان هم از فکر کردن به آن لحظات؛ ترس تمام وجودم را فرا می گیرد. در هر حال خدا لطفش همراهمان بود و از آن مهلکه جان سالم به در بردیم. به قله نرسیدیم اما تجربه ای فراموش ناشدنی توشه راهمان شد که کوه با کسی شوخی ندارد.
این بود تا سال 78 هم برای بار سوم فرصت صعود به آن قله پرشکوه برایم فراهم شد. این بار 18 سال داشتم و رفتنمان خیلی اتفاقی و بی برنامه بود. این بار هم از مسیر میناوند صعود کردیم. یادم می آید که در مسیر صعود؛ یکی از همراهان واکمنی به همراه داشت و در طول مسیر به کار زیبای هزار آوا؛ تنظیم خانم ملیحه سعیدی و با صدای گروه کر؛ گوش می دادیم. ماندگار شد این آهنگ با صعود با ارژنگ در گوشه ذهنم.
این داستان ادامه دارد... .

شاخههاي شسته، بارانخورده، پاک
آسمان آبي وابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرمنرمک ميرسد اينک بهار
هفته ای که گذشت؛ بواسطه نزدیک شدن سال نو؛ هفته ای پر از امید و آرزوی خوب بود. قرار بود پرده از خرید سی دی موسیقی از فروشگاه موسیقی آوای بارید بردارم. وفای به عهد می کنم و این الواح فشرده را حضورتان معرفی می کنم:
1) شب جدایی با صدای همایون شجریان. این کار زیبا را در همان فروشگاه شنیدم و بسیار پسندیدم. از فروشنده سوال کردم و خریدمش! به همین راحتی!
2) به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند. کاری از فردین خلعتبری. این کار مجموعه موسیقی فیلمهایی است که فردین خان در طی سالهای 80 تا 88 نوشته و اجرا کرده است.
3) چرخ گردون. کاری از علی تجویدی،بیژن ترقی،جلیل شهناز،فریدون شهبازیان و اصغر شاه زیدی.
4) مجموعه ای از ترانه های نوروزی تهران قدیم، تحت نام چهارشنبه سوری. از آثار استاد اسماعیل مهرتاش و با صدای محمد منتشری.
روز شنبه این هفته را نیز سری زدم به خیابان انقلاب، راسته کتابفروشیها! کتاب خریدم برای مطالعه در نوروز. راستی آن بازی فکری را هم دوشنبه توانستم ابتیاع کنم. شبیه دوز خودمان است، با رنگ و لعاب بیشتر تحت نام پنتاگو ساخته کشور سوئد و صد البته محبوب در جهان. دهها جایزه بین المللی برده، همین بازی به ظاهر ساده!
مطبوعات نوروزی هم مثل باران بهاری در حال ریزش است! فیلم، مهرنامه، نافه، دنیای تصویر، چلچراغ، صبح آزادی و دهها نشریه خوب کشورمان ویژه نامه منتشر کردند و من هم خریدم! شما هم بخرید. کمی پول خرج کنید برای مطالعه در تعطیلات نوروز. فرصت خوبی است. تکرار هم نخواهد شد عزیزانم.
دیروز فرصتی فراهم شد و سری به یکی از مراکز خرید غرب تهران زدم. برای خرید یک بازی فکری تحت نام پنتاگو. البته سال گذشته نسخه دو نفره آن را خریده بودم و امسال در تدارک خریداری نسخه چهار نفره این بازی هستم. در تعطیلات عید سرمان را گرم می کنیم با این اسباب بازیها! این کارها را هم انجام ندهیم غم و غصه بر سرمان آوار می شود.
امروز هم سری به فروشگاه موسیقی آوای بارید زدم. قیمت هر سی دی به پنج هزار تومان رسیده است این روزها! 5 سی دی خریدم. در موردشان خواهم نوشت. هنوز پاکت خرید را نگشوده ام و به آوای دل انگیز موسیقی گوش نداده ام!
دیروز صدمین سالروز تولد آقای طالقانی بود. مردی که به همشهری بودن با او افتخار می کنم. مردی بزرگ؛ بزرگتر از فهم و درک این روزگار فریب و دروغ و نیرنگ. چقدر مظلومی این روزها ای طالقانی بزرگ.
پ.ن.1 مهندس محسن هاشمی هم از مترو تهران خداحافظی کرد. مدیری لایق برای مترو بود. واقعا کار کرد برای مردم تهران. تحسینش می کنم. من فردی سخت گیر و وسواسی ام و بی دلیل از کسی تقدیر نمی کنم. ظاهرا این روزها مزد خدمت و آبادی وطن، بهتر از این نیست.
